داستان : سارا قسمت اول
نشسته بود كنار پنجره و به حياط چشم دوخته بود.ريختن برگهاي زرد و نارنجي درختان رو با چشماش دنبال مي كرد.توي افكارش غرق شده بود.اون روزي رو به ياد مي آورد كه براي اولين بار عشق زندگيش رو مي ديد .
چند سال پيش سارا تو دانشگاه و ر رشته مورد علاقه اش قبول شده بود. از اونجا كه وقت آزاد زيادي داشت به دنبال كار هم مي گشت.
از اين رو هر روز روزنامه مي خريد و با مداد دور كارهايي كه فكر ميكرد به دردش بخوره خط مي كشيد و به آنها رجوع مي كرد.
تا اينكه يه روز يه كار نزديك منزلش پيدا كرد و بدون معطلي به آنجا رفت.در راه به اين فكر ميكرد كه اگر حقوقش كم باشد و يا رييسش بد اخلاق باشد دنبال كار ديگه اي بگردد.تو اين افكار به سر مي برد كه ناگهان خودش رو جلوي درب شركت ديد. زنگ زد و وارد شد.
يه سالن بزرگ كه سمت راست آن يه اتاق بود كه روي درب آن نوشته بود مديريت. واتاقي ديگر روبروي آن بود كه روي درب آن نوشته بود معاونت.يه پنجره بزرگ و تميز هم كه وسط سالن بين دو اتاق قرار گرفته بود و منظره اي زيبا از خيابان و شهر رو منعكس ميكرد. وميز كارمند اداري كه درست جلوي آن پنجره قرار داشت.
هنوز وارد سالن اصلي نشده بود كه صداي رسايي توجه سارا رو به خودش جلب كرد كه مي گفت:"حقوق ما براي تمام وقت همينه خانم.اگر بيشتر لازم دارين بفرمايين يه جاي ديگه استخدام شين.ما شركت تازه تاسيس هستيم و توانايي مالي ما فعلا همينقدره تا ببينيم در آينده چي ميشه".
با خودش فكر مي كرد بهتره هنوز كه با مدير شركت روبرو نشده اونجا رو ترك كنه تا اونم مجبور نشه اين حرفها رو بشنوه.يك قدم كه به عقب گذاشت يهو صداي خنده دو دختري كه داخل اتاق مدير بودن رو شنيد كه همينطور كه بيرون مي اومدن با قهقهه به هم مي گفتن كاش به ما زنگ بزنه آخه خيلي خوش تيپ بود.
"خانم شما تشريف داشته باشين و اون فرمي رو كه روي ميز منشيه پر كنين بعد باهم صحبت مي كنيم." سارا نگاهي به اطراف انداخت و فقط خودش را ديد .پشت ميز نشست و فرم را با دقت پر كرد.البته اميدي به استخدام شدن نداشت براي همين جلوي سوال چقدر حقوق در نظر داريد و چند سوال ديگر را خالي گذاشت.
بعد از 15 دقيقه مدير شركت او را براي مصاحبه به داخل اتاق فرا خواند.او آرام آرام وارد شد و روي صندلي جلوي ميز مدير نشست.
"اشك من هويدا شد ديده ام چو دريا شد
در ميان اشك من سايه تو پيدا شد"
شوهر سارا اين ترانه رو همراه با خواننده زمزمه مي كرد و باعث شد سارا چند لحظه اي از افكارش بيرون بيايد.
اشك در چشمانش جمع شده بود و صداي شوهرش هر لحظه رسا تر مي شد و تا اعماق وجود سارا رخنه مي كرد.كم مانده بود هر دو هاي هاي گريه كنند كه صداي پارس سگ كوچولويشان آنها رو به خود آورد و مجبور شدند براي غذا دادن به فندق(سگ كوچولو)به آشپزخانه بروند.
پايان قسمت اول